5 شهریور-بالاخره بعد از مدتها اومدیم...
![]()
سلام عشق مامان
شرمنده آپدیت وبلاگت خیلی دیر شده آخه خودم و سرگرم کلاسهایی که میرم کردم واسه ی همین فرصت نمیکنم.
از کارهایی که نفس مامانی طی این مدت که نبودیم یاد گرفتی که انجام بدی اینه که تو پایان 14ماهگی راه رفتن و شروع کردی. 
هر روز که میگذره پسرم بزرگتر و آقاتر میشه هر حرفی که من یا بابایی به شما میگیم و با دقت گوش میدی و انجامش میدی.فقط یه کوچولو زود رنجی اگه کار بدی انجام بدی و بهت بگیم چرا اینکارو کردی زود قهر میکنی و سریع میری یه گوشه قایم میشی اما سریع برمیگردی و میای پیش من.فدای دلت بشم.

فدات شم که هر وقت میخوای بلند شی میگی یا علی.حضرت علی نگهدارت باشه گلم.
کلا در طول روز هر چیزی رو که ببینی اشاره میکنی که این چیه.خیلی هم با مزه میگی این چیه.
وقتی یه جایی میخوایم بریم من وبابایی میگیم محمد مهدی ما داریم میریم زودتر از ما بلند میشی میگی یا علی بعدش با همه خداحافظی میکنی و میری پیش در می ایستی.
عاشق نشستن تو ماشینی مخصوصا بغل بابایی که من به زور از بغل بابایی میگیرمت.
بریم سراغ عکسهات که به ترتیب ماهها برات میدارم:
![]()

عکسهای 14 ماهگی عشق مامان:

دیوونه ی این بستنی خوردنتم.

اینجا اصرار داری که درو برات وا کنم تا بری بیرون.


اینجا راپیدمو گرفتی و بهم نمیدی.


بالاخره ازت گرفتم.خخخخ



عاشق اینی که بیای اینجا بشینی مخصوصا وقتی که قهر میکنی.





یه روز که با مادر جون و عزیز جون رفتیم سر باغ و شالیزار



اینجا هم طبق معمول در حال قهر کردنی


فدای خنده هات شم مامانی









5 شهریور-بالاخره بعد از مدتها اومدیم...
